نویسنده: پیاده - چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳
یک حس فوق لذت بخش بعد از یک ماراتن بسیار خسته کننده، در حالی که دو شب بیخوابی یا بهتر بگوییم کم خوابی کشیده ام. صندلی ماشین را داده ام عقب و ابی دارد نون و پنیر و قصه اش را آرام در گوشم می خواند. همین طور که چشم هایم بسته است، از نور چراغ های کنار اتوبان می فهمم وارد جاده فرودگاه امام شده ایم. دو ردیف چراغ زرد رنگ که به ترتیب از روی پلک های بسته ام رد می شوند. برای من هیچ حسی شیرین تر از رفتن نیست. هیچ وقت نبوده است. حس رفتن و دل کندن یکباره از تمام این آدم ها.
آهای آهای یکی بیاد...
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی