به نام خدا
نمی دانی چقدر سخت است در جمعی نشسته باشم و از تو حرف نزنم. از کوچکترین حالت هایت و از کمترین دردهایت، تا بزرگ ترین آنها... وقتی ماه به ماه از اتاق شیمی درمانی که بیرون می آیی،دیگر آن آدم گذشته نیستی. از تک تک موهات که ریختند و به جاش سفیدتر از قبل در آمدند. نمی دانی چقدر سخت است توی جمعی بنشینم و فکرم چیزی غیر از تو باشد. از اینکه حالا چیکار می کنی و داری به چی فکر می کنی و چقدر فکر کردن به مردن برایت عادی شده است. که هر بار تمام هیستوری لپ تاپت را بگردم تا ببینم چی سرچ می کنی و توی دلت چی هست. که وقتی موقع سلام و خداحافظی بغلت می کنم، دلم می خواد تمام دنیا بایستد. که چرا زودتر قدر آغوش هایت را نمی دانستم. و چرا زودتر این لحظه ها را ثبت نکرده بودم توی ذهنم. و تو نمی دانی برای کسی که فوبیای از دست دادن دارد، چقدر درد دارد فکر از دست دادن...
پ.ن: گفت عمر دراز عیبش این است که باید بار سنگین عزای تمام عزیزانت را به دوش بکشی. و من فکر نمی کنم تاب بیاورم...
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی