109 - تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 1:20
پیاده 109. به نام خدا نمی دانی چقدر سخت است در جمعی نشسته باشم و از تو حرف نزنم. از کوچکترین حالت هایت و از کمترین دردهایت، تا بزرگ ترین آنها... وقتی ماه به ماه از اتاق شیمی درمانی که بیرون می آیی،دیگر آن آدم گذشته نیستی. از تک تک موهات که ریختند و به جاش سفیدتر از قبل در آمدند. نمی دانی چقدر سخت اس...
108. leftovers - تاریخ: 1396/10/19 ساعت: 13:59
سریال باید یک چیز غیرواقعی باشد. یک چیزی مثل فرندز یا مدرن فامیلی که خیالت از دیدنش راحت باشد. بدانی هر چیزی که می شود، آخرش به خیر و خوبی ختم می شود. و نه مثل سریال leftovers که هر لحظه نگران اتفاقات غیر قابل پیش بینی باشی و با تمام شدن هر قسمت، یک چیزی توی باورت فرو بریزد. با همه این ها، دوستش دار...
109. - تاریخ: 1396/10/19 ساعت: 13:59
به نام خدا نمی دانی چقدر سخت است در جمعی نشسته باشم و از تو حرف نزنم. از کوچکترین حالت هایت و از کمترین دردهایت، تا بزرگ ترین آنها... وقتی ماه به ماه از اتاق شیمی درمانی که بیرون می آیی،دیگر آن آدم گذشته نیستی. از تک تک موهات که ریختند و به جاش سفیدتر از قبل در آمدند. نمی دانی چقدر سخت است توی جمعی ...
98. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
نویسنده: پیاده - چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ یک حس فوق لذت بخش بعد از یک ماراتن بسیار خسته کننده، در حالی که دو شب بیخوابی یا بهتر بگوییم کم خوابی کشیده ام. صندلی ماشین را داده ام عقب و ابی دارد نون و پنیر و قصه اش را آرام در گوشم می خواند. همین طور که چشم هایم بسته است، از نور چراغ های کنار اتوبا...
99. فرندز درمانی! - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
نویسنده: پیاده - سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ خنده دار است! محمد به اندازه یک ترابایت سریال های روز دنیا با بالاترین رنک ها و فیلم های اسکار امسال را برایم آورده است. با اینحال شب هایی مثل امشب که بیخوابی می زند به سرم، ناخودآگاه می روم و اتفاقی یکی از قسمت های سریال فرندز را play می کنم. من آدمی ه...
100. loving you - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
نویسنده: پیاده - چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ و زندگی در معمولی ترین شکلش می تواند زیبا باشد... اگر تو کنار من باشی. دو سال گذشت و آرامش بیشترین سهم تمام روزهای ما بود. بگذار آدم ها هنوز هم فکر کنند که عشق در مبارزه است. هیچکس به لذت سکرآور خواب رفتن روی بازوهای تو و لمس نفس هایت پی نبرده است.
101. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
تقریبا یکسالی می شود که در اینجا را باز نکرده بودم. بعد از گه بازی های پی در پی بلاگفا آخرسر حوصله ام سر رفت و باید بگویم که کلا سعی کردم نوشتن را ببوسم و بگذارم کنار. همیشه توی روزهای خاصی از زندگی، آدم یاد نوشتن اش توی وبلاگ می افتد. بقیه وقت ها، تمام جرقه هایی که توی ذهنت می زنند، پیاده می شود تو...
102. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
می دانی هر روز هم که به خودم بگویم سعی کن آدم ها را قضاوت نکنی، باز هم یک جاهایی آدم ناچار می شود که قضاوتش را بکند. اصلا بعضی ها به دنیا آمده اند تا تو را در مقام قضاوت قرار دهند. چالش این روزهایم آدم هایی هستند که اینستاگرام را با شخصی ترین آلبوم خانوادگی شان اشتباه گرفته اند و از تک تک لحظات زندگ...
103. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
به اینجا که فکر می کنم، به گذشته های اینجا، همه نظرات منتشر نشده و همه خواننده های یواشکی، دلم می گیرد. آدم های دنیای مجازی، آدم های مزخرفی هستند. به درد همین جا می خورند. اگر بخواهی واقعی شان کنی، به مجازی بودنشان هم گند می زنی. کاش توی همین قاب می ماندی برای همیشه.
104. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
نویسنده: پیاده - سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵آدم ها نمی تونن طاقت بیارن. اینو می فهمی؟ یه مادر نمی تونه غم مردن بچه اش رو هضم کنه. چرا نمی فهمی؟
105. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
شب تولدت، مصادف شده باشد با آخرین شب قدر، بیدار نشسته باشی تا صبح به دعا خواندن های گاه گاهی و اینترنت بازی های همیشگی. دم دم های صبح یهو دلت بخواهد دعا کنی و هر قدر که آرزوهای مختلف از توی ذهنت بگذرند، باز هم فقط و فقط یک دعا بر زبانت بیاید: سلامتی. خداوندا! سلامتی بابای خوبم را از تو می خواهم. و س...
106. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
می آیی و مثل باد می وزی و می روی بین کارهای روزانه، بین همه مشغولیت ها و تماس ها و حرف ها، تا وقت می شود چشم هایم را می بندم و تو ظاهر می شوی پشت پلک ها.دلم تنگ شده بود. دلم تنگ شده. دلم تنگ می مونه.
107. - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:32
محال است که تا دردی نداشته باشی، سراغ اینجا بیایی... حالا که آمده ای عزیز من، بگو تو را چه شده است... اشک می دود تو چشمهام. سرم را بگذارم رو صفحاتت... سرم را بگذارم لا به لای تمام دردهایی که گذشت... تمام خاطرات خوب و گندی که مهمان این صفحه ها شد. خوب که فکر می کنم، چقدر غم های دنیامان کوچک بود. دیگر...