تقریبا یکسالی می شود که در اینجا را باز نکرده بودم. بعد از گه بازی های پی در پی بلاگفا آخرسر حوصله ام سر رفت و باید بگویم که کلا سعی کردم نوشتن را ببوسم و بگذارم کنار. همیشه توی روزهای خاصی از زندگی، آدم یاد نوشتن اش توی وبلاگ می افتد. بقیه وقت ها، تمام جرقه هایی که توی ذهنت می زنند، پیاده می شود توی نوت گوشی و یا نهایتا زیر یک عکس عاشقانه در اینستاگرام.
اما نوشتن هیچوقت از یاد آدم نمی رود. مثل یک کودک معصوم، پشت حصارهای ذهنت می ایستد و تا تصمیمم می گیری شروع کنی کلمه ها هوار می شوند روی سرت. گاهی دوست دارم که شغلم نویسندگی باشد. انجام دادن کاری که عاشقش باشی عمر آدم را طولانی تر می کند اصلن. اینقدر وقت است که برای دلم، حتی یک کتاب نازک کوچولو هم دست نگرفته ام برای مطالعه کردن. با تمام این حرف ها ذهنم هنوز بسته نشده است. هر چند از آرزوهای نوجوانی دور شده ام که مثلا دلم می خواست همیشه که یک نویسنده ای باشم شبیه شریعتی یا موراکامی و یا حتی هربر لو پوریه. حتی دیده شده که گاهی به مارکز هم فکر می کردم. حالا نزدیک به سی سالگی ام که شده ام، از آرزوهای قبلی خنده ام می گیرد. ولی یک چیزی ته ته دلم می گوید که هنوز هم دیر نیست...
باید بگویم که دیگر حرف ها و قضاوت های دیگران برایم مهم نیست. امیدوارم نوشته های بی پرده ام مثل قبلی ها دلنشین باشد. لااقل برای خودم.
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی