محال است که تا دردی نداشته باشی، سراغ اینجا بیایی... حالا که آمده ای عزیز من، بگو تو را چه شده است...
اشک می دود تو چشمهام. سرم را بگذارم رو صفحاتت... سرم را بگذارم لا به لای تمام دردهایی که گذشت... تمام خاطرات خوب و گندی که مهمان این صفحه ها شد. خوب که فکر می کنم، چقدر غم های دنیامان کوچک بود. دیگر خیلی دیر است برای نوشتن "دلم خیلی گرفته است". حقیقت این است که دلم دارد می ترکد. که دوست دارم فرو بروم توی آب، فریاد بزنم و صدایی از دهانم خارج نشود. که دوست دارم خودم را از صخره ای پرت کنم ولی نمیرم. که دوست دارم تو بغلت های های گریه کنم و تو نفهمی.
چرا تمامش نمی کنی این بازی زجر آور را؟ چند سال؟ چند سال؟
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی